مهدی فاطمه بیا.....

مهدی فاطمه بیا..... 
  ياداشت هفته
 

سئوالی ساده دارم از حضورت من آیا زنده ام وقـت ظـهورت ؟ اگر که آمـدی مـن رفـته بـودم اسیر سال و ماه و هفته بودم دعایم کــن دوباره جـان بگیرم بیــایـم در رکــاب تــو بــمـیـرم... ادامه ياداشت

 ساير يادداشت ها

 
 
  نظرات خوانند گان
 
  نسترن 13ساله  از  تبریز  
ببخشین این سایتتون در باره ی چیه؟
--------------------------------------------------------
انتظار نوجوان: دوست عزیز، این، سایت مجله انتظار نوجوانه که سال هفتمی هست که چاپ میشه البته به صورت کاغذی چاپ میشه و در سراسر کشور هم توزیع میشه.ما این سایت رو راه انداختیم تا بتونیم با مخاطبای خوبمون بیشتر و سریع تر و راحت تر در تماس باشیم.
 
  شکوفه 15ساله  از  اهواز  
انتظارات پدر و مادر من و خیلیای دیگه از نوجوانشون واقعا بالاست اینکه یه نوجوون هیچ تفریحی نداشته باشه نتونه با دوستاش ارتباط داشته باشه و فقط درس بخونه خیلی بده
 
  زهراحیدرزاده 15ساله  از  تهران  
گفتم که روی خوبت از ما چرانهان است؟ گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است/گفتم که از که پرسم جانا نشان رویت؟ گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است.
سلام از راهنمایی که من رو کردید ممنونم.من یک برادر 6 ساله دارم که وقتی مجلات شما رو بهش نشون می دم با حوصله نگاهش می کنه ولذت می بره.
--------------------------------------------------------
انتظار نوجوان: دوست عزیز، البته این مجله برای نوجوان هایی مثل شماست نه یک فرد 6 ساله. نمی دونیم حالا به خاطر این که مخاطب 6 ساله هم داریم خوشحال باشیم یا ناراحت؟!؟! :-)
 
  پرویزنوری 14ساله  از  بندرعباس  
(آقا،امام مهربون/بیا یه شب تو خوابمون) (دلهامون براتون تنگن/اگه نیاین میرنجن!)
 
  زهرا حیدرزاده 15ساله  از  تهران  
آقابیا تازندگی معنا بگیرد،شایددعای مادرت زهرابگیرد،آقا بیا تاباظهورچشم هایت،این چشم های ما کمی تقوا بگیرد.سلام بعضی ازمجلات سال89برای من ارسال نشده است چگونه می توانم آنهارادریافت کنم.ممنون
--------------------------------------------------------
انتظار نوجوان: دوست عزیز،با امور مشترکین به شماره 0251-7840902 تماس بگیرید، و در صورت برخوردن به هر گونه مشکلی، مشکل خود را به مدیر روابط عمومی مجله و یا ایمیل نشریه به آدرس intizar.nojavan@yahoo.com در میان بگذارید.

 ساير نظرها

 
 
  آخرين شماره: 48
 tir

آدم در بند
لعیا اعتمادی
فکر مسابقه فوتبال بدجوری ذهنم را مشغول کرده بود. همه فکر و ذکرم شده بود مسابقه. شوخی که نبود، قرار بود از بین بچه‌های مدرسه سه نفر را انتخاب کنند که بازی‌شان بهتر از بقیه بود. آن سه نفر هم می‌توانستند یک سال تو هر باش‌گاهی که دوست داشتند، تمرین کنند.
من عشقم فوتبال بود و روز و شب نمی‌شناختم. چیزی نبود که تو خانه ما سالم باشد. غرغرهای مادر هم تمامی نداشت، ولی حاضر بودم همه آن غرغرها را تحمل کنم و جزو آن سه نفر باشم. بالاخره روز مسابقه فرا رسید. شب قبل خواب به چشمم نیامده بود. فکر و خیال مسابقه خواب را از چشمانم گرفته بود. در مدتی که داشتم خودم را برای رفتن آماده می‌کردم، او تو چارچوب در ایستاده بود و همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهش پر از حرف بود، اما خوب می‌دانست که حالا وقت مناسبی برای حرف زدن نیست.

مسابقه که تمام شد، یک راست آمدم خانه. حوصله کلنجار رفتن با کسی را نداشتم. پاک آبرویم پیش دوستانم رفته بود. بعد از دو هفته تمرین از این‌که می‌دیدم انتخاب نشده‌ام، کُلی اعصابم به هم ریخته بود.
پا تو خانه نگذاشته بودم که سؤال‌های مادرم شروع شد و من طبق معمول با گفتن نه و نمی‌دانم و حوصله ندارم، خودم را از دست سؤال‌ها خلاص کردم و او حساب کار دستش آمد که نباید زیاد به پروپایم بپیچد. تندی رفتم تو اتاقم. فکر می‌کردم الان تو اتاق منتظرم است تا همه چیز را برایش تعریف کنم. خودش همه چیز را می‌دانست، اما تا من حرفی نمی‌زدم، او چیزی نمی‌گفت. برخلاف انتظارم تو اتاق نبود. فکر کردم شاید رفته تو پاگرد پله‌ها یا انباری طبقه بالا، اما هیچ جا نبود. آرام و قرار نداشتم. چاره‌ای نبود، باید منتظر می‌ماندم. اگر این‌جا بود حتماً آرامم می‌کرد. تو این شرایط تنها او بود که می‌توانست کمکم کند. شاید من زیادی به خودم سخت می‌گرفتم. نمی‌دانم! تا شب خبری از او نبود. داشتم آماده می‌شدم بخوابم که آمد. خیلی گرفته بود.
ـ مسابقه تمام شد؟
خودش سر حرف را باز کرد. این بار فقط من نگاهش می‌کردم. راستش حرفش برایم غیرمنتظره بود. بدجوری دلم را سوزاند. تازه داشتم از فکر مسابقه بیرون می‌آمدم که گفت:
ـ از صبح خدا خدا می‌کردم از فکر مسابقه بیایی بیرون. نگران بودم نکند فکر و خیال نابودت کند. با آن همه تلاشی که تو کرده بودی و آن همه آرزویی که داشتی... .
صدایش غمگین، اما مهربان بود.
با عصبانیت گفتم: «مثل این‌که بدت نیامده که برنده نشدم!»
نشست روی زمین. درست مقابلم.
ـ این بی‌انصافی است. چرا این‌طوری فکر می‌کنی؟ درست است که از دستت ناراحت بودم، اما دلم نمی‌خواست برنده نشوی. هر کس نداند، من خوب می‌دانم چه‌قدر برای این مسابقه زحمت کشیده بودی.
دوست نداشتم حرف‌هایش را بشنوم. بلند شدم که از اتاق بیرون بزنم.
ـ از نگاه صبحت معلوم بود.
جلویم را گرفت.
ـ بهتر است پیش از رفتن به حرف‌هایم گوش بدهی. شاید آن وقت بهم حق بدهی که از دستت ناراحت شوم.
پشت کردم به او، و ایستادم جلوی قفسه کتاب‌ها.
ـ می‌دانم از دست من ناراحتی، اما اشتباه می‌کنی. من فقط نگرانت بودم. همین. نگران این‌که نکند برنده شدن آن‌قدر برایت مهم شود که تمام فکر تو را به بند بکشد. وقتی هم که فکر آدم در بند باشد، همه چیز برایش یک شکل و یک رنگ می‌شود و آرام آرام، خود آدم هم به بند کشیده می‌شود. احساس و آرزوی آدم هم به بند کشیده می‌شود. آن وقت دیگر کار تمام است و این پایان کار است، پایان کار آدمی که هیچ اختیاری ندارد. آدمی که دنیا او را به بند کشیده است.
حرف‌هایش که تمام شد از اتاق رفت بیرون. به نوع نگاهش فکر کردم. چه‌قدر نگاهش برایم آشنا بود. نگاه غمگین و مهربانی که بیش‌تر از خودم، دوستم داشت.
 

 
   سايت های مرتبط  |  ارتباط با ما
    کليه حقوق اين سايت متعلق به نشريه انتظار نوجوان می باشد ۱۳۸۶